تبليغاتX
ليلا كردبچه
شعر

 

 

 

صبح دختري است

كه ساعت هاي جهان

پشت پلك هايش از خواب مي پرند

شب

زني كه دست هايش هنوز بوي نان مي دهند

بوق ماشين ها به گوش هايش آويخته اند

و مي داند تهران

با طاي دسته دار هم اگر باشد ؛

ماشين دودي اش چراغ مي زند

پياده روهاي خسته تا پشت در بدرقه اش مي كنند

و كسالت شب هايش را

نمي شود از چشم پنجره ها نبيند

 

 

بلند شو زن !

گاهي بايد برقصي

و كوچه باغي ترين آوازها را

به گل هاي پيراهنت بفهماني

 

 

پرده ها را بكش

چشم هايت را به روي خودت نياور

و به نديده هاي بهتري فكر كن

تهران

از هر زاويه اي نگاه كني ساعت بزرگي است

كه هيچ صبحي خواب نمي ماند  

 

 

 

+ نوشته شده در  یکم فروردین 1388ساعت   توسط ليلا كردبچه |