تبليغاتX
ليلا كردبچه
شعر

 

 

 

باورش كمي سخت است

اما باور كن پدرانمان هم

تمام شب هاي مهتابي عاشق بوده اند

وقتي به دود سيگارشان خيره مي شدند و

باد در پيراهن بلند زني مي وزيد

كه بهار نارنج مي چيد و

به مردي كه _ فرض كن _

براي تماشاي بهار آمده ،

                             لبخند مي زد

 

 

باورش كمي سخت است ، مي دانم

اما بارها به ماه گفته ام طوري بتابد

كه بغض راه گلوي پنجره اي را نبندد

مخصوصا اگر باد

با خاطره ی بلند پيراهن زني وزيده باشد

 

 

بارها گفته ام اين شهر بهار ندارد

باغ ندارد

بهار نارنج ندارد

و آدم اگر دلش بگيرد

دردش را به كدام پنجره بگويد

كه دهانش پيش هر غريبه اي باز نشود ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  یکم مهر 1387ساعت   توسط ليلا كردبچه |