تبليغاتX
ليلا كردبچه
شعر

 

 

 

از شهرهاي بزرگ

كه در قصه هاي تو نبودند مي ترسم

از خيابان هايي كه بند كفش هايم را

به راه هاي نرفته بسته اند

و عشق هاي كوچكي كه دلم را

به پنجره هاي واماندة لعنتي

 

 

مي ترسم

از روزهايي كه با تنور تو روشن نمي شوند

و شب هايي كه با هزار و يك روايت گوناگون

چشم هاي مرا نمي بندند

دلم هواي خانة كاه گلي ات را كرده ،

با پستوي تنگ و تاري

كه عطر آغوش پدر بزرگ را در آن حبس كرده بودي

دلم هواي تو را كرده

كه برايم چاي بريزي

و دوباره بگويي چگونه صورت من ، شصت سال پيش

جواني كُرد را عاشق تو كرد

 

 

برايم چاي بريز، نه نه آقا !

و اشك هايم را

با گوشة گلدار چارقدت پاك كن

خسته ام

خسته

و هيچ كس آنقدر زن نيست

كه ساعت ها بشود برايش گريست

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکم مرداد 1387ساعت   توسط ليلا كردبچه |