![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
( به روز رسانی بعدی سی ام تیرماه )
گفت : مي داني آدمي كه هفت سال مادرش را نبيند چه حالي دارد ؟ گفتم : نه ! اما ميدانم اگر بيست و هفت روز بچه اش را نبيند ، چه به روزش مي آيد
گفتم : مي داني بيست و هفت روز يعني چه ؟ يعني بيست و هفت صبح بيدار شوي و چاي صبحانه ي كسي را شيرين نكني بیدار شوی و موهایش را شانه نكني و از او نپرسي براي ناهار چه دوست دارد
يعني بيست و هفت شب بخوابي و كسي را قبل از خواب نبوسيده باشي يعني بيست و هفت شب . . . گفتم : اصلا مي داني بيست و هفت شب يعني چه ؟ يعني بيست و هفت نيمه شب از خواب بپري و فكر كني ؛ اگر همين حالا بچه ات جيش داشته باشد اگر از تاريكي بترسد و اگر خودش نتواند كليد برق را پيدا كند ، چه كسي به دادش مي رسد ؟
گفتم : اصلا مي داني چه به روز آدم مي آيد ؟ اگر بيست و هفت شبانه روز گريه كرده باشد و لطافت كوچك انگشت هاي بچه اش را روي صورتش حس نكرده باشد ؟
گفتم ، گفتم : اصلا میدانی بچه یعنی چه ؟ گفتم : مي داني ؟ اصلا مي داني ؟ گفتم : - گفتم : - گفتم : -
|
|
+ نوشته شده در
یکم تیر 1388ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
لعنت بر شما اگر دردهايم را روي كاغذ كشيده باشم و از تصاوير شاعرانه اش لذت برده باشيد اگر عاشق شده باشم لاي سطرهايم گريسته باشم و چترهايتان را براي استعاره ي باران باز كرده باشيد
لعنت بر شما اگر براي دردهاي من كف بزنيد وقتي در بال هايم به بلوغ مي رسند و سقف آسمان كوتاهتر از پروازهايم مي شود
من پرنده اي فراموشكارم كه آوازهاي خوبي مي خوانم هربار كه فراموش مي كنم با پرهايم چه كاردستي هاي قشنگي ساخته اند و هر بار كه فراموش مي كنم چه چيزهايي را فراموش كرده ام
مندرج در نشریه ی ادبی هجوم / بهمن ۱۳۸۷
|
|
+ نوشته شده در
پانزدهم خرداد 1388ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
شعری قدیمی بنا به تمایل دوستی عزیز :
من پروينم دختر ساسان با نطفه اي ديرينه تر از « كَشَف رود » در زِهدانم و گيسواني كه بر شانه هاي بيگانه نخواهند ريخت
گاهي دامنم را ، بر پله هاي تخت جمشيد مي كشانم و آوازهاي بومي سر مي دهم براي مردان سرزمينم كه با تفنگ مي خوابند وپشت پلكهاشان آرامش زناني است با چين دامنهايي كه به لهجه هاي محلي مي رقصند و دختراني كه رودخانه ها را كوزه كوزه به خانه مي برند
گاهي تنهايي ام را با نقشينة غارهايت قسمت مي كنم بي آنكه ردّم را در هيچ كتيبه اي بيابند وسالهاي دور ببيني دختري كه شبي درياهايت را در خاليِ صدفهايش ريختي در انتظار خروسهاي لال نمي ماند ؛ صبح را از پشت دروازه هاي مشرق بيرون مي كشد و شبانه لالايي هايت را از تمام سيمهاي خاردار جهان عبورمي دهد
گاهي يادش مي افتد چقدر درد دارد و چشمهاي بي گدارش به آبهاي آزاد مي زنند ننگ عهد نامه ها را درست در لحظه اي كه زنانِ حرمسرا گيس هاي هم را مي كشند . . . بخواب مادرم شب از نيمه گذشته است وپاسبانها « مرزهاي پر گهر» را سوت مي زنند
مندرج در بولتن جشنواره ی سراسری ایران ما / اردیبهشت ۱۳۸۶ مندرج در نشریه ی هنر / دوره ی جدید / شماره ی ۲ / تیر ماه ۱۳۸۷
|
|
+ نوشته شده در
سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
دنيا عوض مي شود حتي راحت تر از لحن حرف زدن تو وقتي نحو جمله هايت را طوري مرتب مي كني كه پالتوي بلند و كفش و شلوار مردانه ات را و فكر مي كني مردها دوستت دارم را با چند هجاي كشيده بايد ادا كنند وقتي حواست هست با لب هاي كودكي ات نخندي و معصوميت دست هايت را چند ساعتي نديده بگيري
دنيا گاهي به همين راحتي عوض مي شود و نيازي به خواندن روزنامه هاي سياسي نيست و نيازي به تغيير كابينه و رييس جمهور و هيات دولت نيست و نيازي به تجمعات بيش از دو نفر نيست گاهي تنها دو نفر مي توانند تمام دنيا را پشت ميز كافه اي مثل يك حبه قند در فنجاني چاي به هم بزنند
|
|
+ نوشته شده در
هفدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
چه فرق مي كند به كدام لهجه درد مي كشم هربار كه دوست داشتن مرا ياد شكم هاي برآمده مي اندازد و فكر مي كنم بايد به جاي عشق براي دكمه هايم دليل محكم تري مي آوردم
زن زاييده نمي شود ساخته مي شود * و دختري كه صداي گريه هاي عروسك تازه اش از تمام شريان هايش عبور مي كند چه دير مي فهمد اگر گل هاي چادر مادرش را محكم تر بو مي كرد هيچ وقت گم نمي شد و چه زود ياد مي گيرد لالايي هاي تازه اش را بايد خرج آجرهاي خانه اش كند تا مدادهاي رنگي دخترش سقف ها را با درد كمتري روي ديوارها بكشند
مي دانم قرار بود هيچ وقت براي تو لالايي نگويم تا صبح ها به خاطر پرهاي خيس بالش من به رنگ آسمان شك نكني و به آوازهاي غمگين پرنده هايي كه هرشب تخم هاي شكسته مي گذارند
قرار بود هيچ وقت لالايي نگويم چيزي نگويم اما در گلويم آوازهاي هزاران پرندة مرده گير كرده است و زندگي دست هايش را هرشب دور گردنم قفل مي كند و كليدش را خانه هاي كوچك نقاشي هاي تو قورت مي دهند
* مضمونی از سیمون دوبوار
مندرج در نشریه ی ادبی گاف / اسفند ۱۳۸۷
|
|
+ نوشته شده در
سی و یکم فروردین 1388ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
ديگر خوابت را هم زير اين سقف نمي بيند و مي داند هيچ خياباني به اين خانه ختم نخواهد شد حتي اگر تمام سيگارهايش را هر روز با ناز الهه اي بكشد كه تمام زندگي اش در چمدان كوچكي جا مي شد
گاهي ؛ تو را به سفر مي فرستد گاهي بهشت گاه جهنم ، و به روي خودش نمي آورد خوشبختي هاي سياه و سفيدي را كه از حافظه ي چسبناك آلبوم ها كنده اي و اتفاق عاشقانه تري كه قرار است روي خواب هاي تخت بيندازي
اين روزها بنان عجيب روي صورت پدر گريه مي كند و انگشت هاي من ناتوانتر از آنند
مندرج در نشریه ی ادبی هجوم / بهمن ۱۳۸۷
|
|
+ نوشته شده در
پانزدهم فروردین 1388ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
اين شعر را همين حالا بخوان وگرنه بعدها باورت نمي شود هنگام سرودنش چگونه ديوانه وار عاشقت بودم
همين حالا بخوان اين شعر را كه ساختار محكمي ندارد و مثل شانه هاي تو هربار گريه مي كنم مي لرزد
هربار گريه مي كنم . . . . . . . و پيراهن هيچ فصلي خيس تر از بهاري نخواهد بود كه عاشقت شدم
مندرج در سایت ادبی سپنج / اسفند ۱۳۸۷
|
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم اسفند 1387ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
از شهرهاي بزرگ كه در قصه هاي تو نبودند مي ترسم از خيابان هايي كه پايم را به راه هاي نرفته بسته اند و عشق هاي كوچكی كه دلم را به پنجره هاي وامانده ي لعنتي
مي ترسم از روزهايي كه با تنور تو روشن نمي شوند و شب هايي كه با هزار و يك روايت گوناگون چشم هاي مرا نمي بندند
دلم هواي خانه ي كاه گلي ات را كرده ، با پستوي تنگ و تاري كه عطر آغوش پدر بزرگ را در آن حبس كرده بودي دلم هواي تو را كرده كه برايم چاي بريزي و دوباره بگويي چگونه صورت من شصت سال پيش جواني كُرد را عاشق تو كرد
برايم چاي بريز، نه نه آقا ! و اشك هايم را با گوشه ي گلدار چارقدت پاك كن خسته ام خسته و هيچ كس آنقدر زن نيست كه ساعت ها بشود برايش گريست
مندرج در بولتن دومین جشنواره ی بین المللی خط سوم / آذر ۱۳۸۷ مندرج در سایت ادبی پیاده رو / آذر ۱۳۸۷ مندرج در سایت ادبی در گلستانه / دی ۱۳۸۷
|
|
+ نوشته شده در
پانزدهم آذر 1387ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
حسي شبيه پرستوهاي مهاجر دارند هنگام كه بهار با اولين شكوفه بر زمين مي افتد و اندوهي شبيه درختها هنگام كه پاييز خودش را به اولين برگ مي رساند خشخاش كاران افغان وقتي زمستان سوز اولين برف را می شناسد و شاعر تمام جاده هاي سرزمينش را به موهاي شهناز مي بندد و شهناز با بادهاي آواره مي وزد و شهناز با ابرهاي سرگردان مي بارد
كوله بارت را از دوش بادهاي بي سرزمين بردار شهناز امروز مسافري است كه گاهي به فردا مي رسد نه شبيه رسيدن صداي قدم هاي تو به خانه اي كه سقفت شود نه شبيه رسيدن دست هايت به كلكيني كه به روي بهار باز كني شبيه رسيدن كودكي گرسنه به پستاني چروكيده و شبيه رسيدن بانگ رودارود مادري به گوش هاي جهان هنگام كه فرزندش مكيدن را براي هميشه از ياد مي برد
مندرج در سایت ادبی صحنه ها / آذر ۱۳۸۷
|
|
+ نوشته شده در
پانزدهم آبان 1387ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
كنارت مي نشينم و با انساني بَدَوي چاي مي نوشم كه دستانش بوي نخستين زن را بر ديوار غارها مي كشند و بوی آتشی که تکه های جوانیم را گر گرفته است
و واژه ها هنوز لخته لخته از گلويم بيرون مي آيند و دردهايم هنوز تصويرهاي رنگين بر سپيدي كاغذها مي كشند
من از موميايي شدن لاي كاغذهاي سپيد مي ترسم من از فسيل شدن در ميانِ اوراقِ دفترم مي ترسم و تو به قدمتِ سنگواره ها مي انديشي ، ويرانه هاي شوش را قدم مي زني وچاي از دهن افتاده ات را كنار برجي ويران ، خاموش ، سرد مي نوشي
مندرج در نشریه ی الفبا / شماره ی ۱۹ / مرداد و شهریور ۱۳۸۶
|
|
+ نوشته شده در
پانزدهم مهر 1387ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
در خالي ليوانها زني است كه هميشه خودش را با زني كه دوستش داري اشتباه مي گيرد و خيال راههاي نرفته ات را با بلنداي گيسوانش مي بافد
گوشهايت را از زير دستانت درآر فريادهاي اين زن سالهاست گنجشكها را به شاخة دورتري مي نشاند و تنها در آينه لب مي زند دشنامهايي را كه پس كوچه هاي ورامين يادش دادند
بايد روزي از آينه بيرونش بياورم و در لباسي زنانه بريزم و يادت بيندازم به يكي نبود قصه هايي فكر كني كه تو را به پاي خودت پير مي كند روزي كه تمام كمدهاي خانه خالي مي شود از رختهاي زنانه وكاج هاي كنار جاده كوچك مي شوند كوچك مي شوند كوچك كوچكتر كوچك . . . . . . . . تر ، و هنوز نمي دانم كدام راه امتداد گيسوانِ زني است كه دوستش داري
مندرج در نشریه ی نگاه نو / شماره ی ۷۸ / خرداد ۱۳۸۷ مندرج در سایت امضا ۳ / ۶ / ۱۳۸۷
|
|
+ نوشته شده در
چهارم شهریور 1387ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
هر روز بزرگراهي از ميان ما مي گذرد هر شب كوچه اي تاريك كه فاصلة رخوتناك دو بالش را پر مي كند حتي اگر تصور دستي بارها چاي اولين صبحانة مشترك را شيرين كرده باشد هر ساعتي از روز پرده ها را كشيده و شب را ياد بستر انداخته باشد حتي اگر كمرگاه زني را يادش بياورد كه هنوز رقص در پيراهني سپيد را دوست دارد
بالشت را هر گوشه از شب كه خواستي بگذار فردا هميشه صبح زود مي رسد با دو استكان چاي تلخ در دست
مندرج در سایت سپنج ۱۵ / ۳ / ۱۳۸۷ |
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم مرداد 1387ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
روزي هزار بار با تو برخورد مي كنم و هر بار اسمم را كجا شنيده اي ؟ و چقدر چهره ام براي تو آشناست ! تقصير چشم هاي تو نيست اگر در نقطه هاي كورِ خانه زندگي مي كنم و تكرار مي شوم هر روز شبيه عطر بهار نارنج روي ميز صبحانه شبيه خطوط قهوه اي چاي ته فنجان ها و شبيه زني در آينه كه ابروهايش را برمي دارد و فكر مي كند دنيا در چشم هاي تو تغيير خواهد كرد تقصير چشم هاي تو نيست ، مي دانم اين خانه تاريك تر از آن است كه چهره ام را به خاطر بسپاري و ببيني چگونه بوي مرگ از انگشت هايم چكه مي كند هر بار كه نمي پرسي شعرِ تازه چه دارم حق با توست پوشيدن پيراهن حرير و آويختن گوشواره هاي مرواريد حس شاعرانه نمي خواهد و مي شود آنقدر به نقطه هاي كور زندگي عادت كرد ، كه با عصاي سپيد كنار هم راه برويم و با خطوط بريل با هم حرف بزنيم
|
|
+ نوشته شده در
سی ام تیر 1387ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
هنوز فكر مي كني با توست زني كه با خودش حرف مي زند وپا به پاي خوابهاش از پنجره هاي بلند مي پَرَد
هنوز شبها لباس خوابي را بغل مي كني كه خاليست وكابوسهاي زني را تكان مي دهي كه تمام كودكيش را جويده است و حالا شبانه مغزش را در كاسه اي بالاي سرش مي گذارد وشَليته مي پوشد ومي رقصد زني كه سوگند مي خورد « هرگز دستهاي من به چيدن هيچ سيبي نرسيده اند و هيچ درختي سيب نداده است » سوگند مي خورد « هيچ جنگلي درخت ندارد و هيچ سرزميني جنگل وتنها پاهاي زني خوابگرد مرا دنبالت مي كشاند . . . »
گاهي دلش براي تو مي سوزد مي بيني عزيزم ؟ زمين گردتر از آنست كه هر بار پشت سر مي گذاري ام پيش رويت نباشم وهر گاه درها را به هم مي كوبي برايت چاي نريزم
مندرج در نشریه ی نگاه نو / شماره ی ۷۵ / آبان ۱۳۸۶ مندرج در نشریه ی رودکی / شماره ی ۱۲ / آذر ۱۳۸۶ مندرج در سایت وازنا ۱۵ / ۱۲ / ۱۳۸۶ مندرج در سایت سپنج ۱۵/ ۳ / ۱۳۸۷
|
|
+ نوشته شده در
پانزدهم تیر 1387ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
صبح ها پشت پرده بندري است كه حافظة مرغهاي درياييش با كشتي هاي زيادي به گل نشسته است ظهرها دشتي است كه بوي شيهة ماديانهاش با علف تازه مي آميزد عصرها جنگلي ، كه بارانهايش را بارها قدم زده ام
شبها ولي پشت پنجره ام كوچة دلتنگي است كه ته مانده هاي روز را ميان صداي گربه ها قسمت مي كند
پرده را پس نمي زنم فكر مي كنم فردا با صداي مرغهاي دريايي بيدار مي شوم
مندرج در سایت سپنج ۱۵ / ۳ / ۱۳۸۷ مندرج در سایت وازنا ۲۰ / ۲ / ۱۳۸۷ |
|
+ نوشته شده در
سی ام خرداد 1387ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
درخت ها بازيگران ماهري اند آنقدر طبيعي جوانه مي زنند كه نگاهت پشت تمام پنجره ها سبز مي شود و سفيدي موهايت را در هيچ آينه اي نمي بيني لبخند مي زني و فراموش مي كني بهار فصل دخترانه اي است و شادترين رنگ هايش با عبور از رگ هاي تو شيري مي شوند لبخند مي زني و فراموش مي كني لباس هاي چارده سالگيت را براي دخترت كنار گذاشته اي
مندرج در روزنامه ی جام جم ۲۵ / ۲ / ۱۳۸۷ مندرج در سایت سپنج ۱۵ / ۳ / ۱۳۸۷
|
|
+ نوشته شده در
سی ام اردیبهشت 1387ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد
انگشتم را بر ميدارم و خانه اي در هوا مي كشم بادها سقفش را مي برند ، روي شنهاي ساحل مي كشم درياها از سقفش چكه مي كنند تو اما مدادهاي رنگي ات را كه برداري مي تواني دور روياهاي قشنگمان حصار بكشي ، جنگلهاي شمال را پشت پنجره بكاري و پاي موجهاي خزر را به حوض كوچكمان بازكني ماهي كوچكي شوي كه هيچ دريايي خواب رقص باله هاش را نديده است و بچرخي در جهت گلهاي دامنت نگران خانه اي نباش كه بر دوش بادهاي آواره كشيده ام اينجا هنوز زني است كه لالايي هاش پرنده هاي بي پرواز بالشت را روي ابرها مي برد . ٭سطري از حسين پناهي
مندرج در سایت سپنج ۱۵ / ۳ / ۱۳۸۷
|
|
+ نوشته شده در
چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دخترم غزل
صندوق پستی : تهران - 194/17775 ایمیل : leilakordbacheh@yahoo.com |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
| پیوندها |
|
هشتاد ، ادبيات جوان ايران ليلا كردبچه ( نقدها و مقالات ) دوستان |
|
RSS
|